تبليغاتX
گل من

گل من

می گویند در زمان های دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد.این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت وساعت هابه تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت.

روزی شاهزاده ای از کنارکلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید.از اطرافیان در مورد پسر پرسید:به او گفتند که چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.

شاهزاده دلش برای پسرک سوخت کنار او آمدو آهسته به او گفت "جوان به جای بیکار نشستن و زل زدن به این تکه سنگ بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده را بسازی.

پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین گفت:من همین الان در حال کار کردن هستم. بعد دوباره به سنگ خیره شد

شاهزاده برخاست و رفت .چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسر از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است.مجسمه ای که هنوز جزو شاهکار های مجسمه سازی دنیا به شمار می آید.نام آن پسر میکل آنژ است 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 13:25  توسط میترا  | 

خر نامه

روزی ملا نصرالدین بر خرش سوار بود و به جایی می رفت.

در میانه ی راه برای انجام کاری پیاده شد.پیراهنش را در آورد و روی

پالان خر گذاشت.وقتی برگشت

متوجه شد پیراهنش نیست.

نزدیک خر آمد.پالان خر را برداشت و بر پشت خود گذاشت و

گفت:ای ملعون پیراهنم را چه کردی؟آن را

بردار بیاور تا پالانت را بدهم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 13:44  توسط میترا  | 

نقاشی خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 11:46  توسط میترا  | 

نقاشی خودم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 20:8  توسط میترا  | 

اینم یه تابلو که کار خودمه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 16:27  توسط میترا  | 

مولانا

ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله

ای سلسله جنبان جان عالم ز تو پر قلقله

زنجیر دیگر ساختی بر گردنم انداختی

وز اسمان در تاختی تا ره زنی بر قافله

برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدان

کز بهر ما ان اسمان گردان شدست این مشعله

سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی

+ نوشته شده در  شنبه دهم مهر 1389ساعت 16:19  توسط میترا  | 

باز ایو دل تنگ مرا مونس جان باش

وین سوخته را اسرار نهان باش

در خرقه چو اتش زدی ای عارف سالک

جهدی کن وسر حلقه رندان جهان باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 17:5  توسط میترا  | 

مولانا

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سر گشته شما در چه هوایید

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه وهم کعبه شمایید

ده بار ازان راه بدان خانه برفتید

یک بار ازین خانه برین بام برایید

آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بهر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 18:47  توسط میترا  | 

مال صرف می و مستی کن و منشین که چو جام

تا جهان است رود مال جهان دست بدست

                                                           عماد خراسانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 23:5  توسط میترا  | 

رساله دلگشا

واعظی بر منبر سخن می گفت:کسی از مجلسیان سخت گریه می کرد.

 واعظ گفت:ای مجلسیان صدق از این مرد بیاموزید که اینهمه گریه به

 سوز می کند. مرد برخاست  گفت:مولانا بزکی سرخ داشتم ریشش به

 ریش تو می مانست که سقط شد.هرگاه تو ریش می جنبانی مرا از آن

بزک یاد میآید و گریه بر من غالب می شود

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 9:28  توسط میترا  |